X
تبلیغات
رایتل

آن روز...

سه‌شنبه 28 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 12:24 ق.ظ

قصه‌اش بخوانید؛ بی‌ راوی...

دوست جان!

آن روز که خلوت نبود، آن روزِ قدم زدن‌ طولانی، آن روزِ پارک، آن روزٍ کافه، آن روزٍ کوچه پر از نگاه‌های نامحرم، آن روزٍ دور زدن، دور زدن و دور زدن، آن روز که غروب‌اش غمبارترین بود، آن روز که تو گفتی حالم بهتر می‌شود، یک چیز ماند که نتوانست به تو بگوید: "عزیزکم! در این هیاهو! آن‌قدر نگاه هست که نمی‌توان عاشقانه نگاهت کرد!"

...

دوست جان!

یادت هست که یکی زودتر شناخته بود این مردمان را و گفته بود:

"عجب جماعت عاشق‌ ندیده‌ای دارید"

...

دوست جان!

آن روز،

از آسمان آتش می‌بارید

از چشمان مردمان لهیب...

از دیوارهای شهر نهیب...

از عقربه‌های ساعت لعنت...

آن روز اما معنا داد" برداً و سلاما" در آن جهنم داغ زمین و زمان...

با یک، حضور تو

با یک، نگاه تو...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo