X
تبلیغات
رایتل

آمد عقابی!

جمعه 4 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 07:23 ب.ظ

یک سالی بود که دبیرستانی شده بودی؛ حمید، کاستِ سونی 60 دقیقه آبی رو داد بهت که: "غبار! گوش کن، شعر نو  و کُهن است از اخوان" و تو مغرور از دونستن ابیاتی از حافظ و مولانا، خندیدی که: "مگر می‌شود چیزی که قالب کُهن نگیرد، شعر باشد! یا مگر پس از کُهن‌سرایان کُهن‌مان کسی می‌تواند!" بااکراه گرفتیُ با ضبط دولبهء بازارمشترکی اتاق خودت گوش دادیُ رفتی؛ این‌بار از خودت؛ و کم‌کم یاد گرفتی: روح آدمی که پیوند خورد به جان عالم و در گریز شد از بند  خاک، کلام نیز، خود، قالب را برمی‌گزیند، واژه خود وزن می‌شود، حروف رقص می‌کنند، هجاها سماع می‌گیرند، و واژه‌ها که تجلی تابش جانان‌اند بر جان شاعر،  تُرا هم بی‌خود می‌کنند، حال به‌هر قالب؛ و «قاصدک» و «درختِ معرفت» اخوان باصدای خودش، بی‌خودت کرد همان روزها؛

کلاس‌های تابستانی دبیرستان‌اتُ می‌رفتی با حمید تو اون بُستان زیبا و هنوز، آفرین‌گوش بودی که گفتند: «م.امید» هم رفت....چهارم شهریور بود...

بعد از سال‌هایی، هر دو رفتید پی زندگانی! حمید اخوان رو فهمیدُدرویش موند و تو اخوان رو نفهمیدیُ زیستن اسیرت کرد؛ (راستی امروز سکه چند شده بود توی بازار؟!)

..................................................................................................

درویش سرایندگان‌مان بود «اخوان ثالث» که دنیا را زهرخندی کردُ به دنیاداران‌ واگذاشتُ مریدگونُ  درویش‌وار آرمید، پایین‌پایِ"پی افکنِ کاخ بلند نظم پارسی"

" سر کوه بلند، آمد عقابی
  نه هیچش ناله‌ای، نه پیچُ‌تابی
نشستُ‌سر به سنگی هِشتُ‌جان داد
  غروبی بود و غمگین آفتابی "

.....................................................................................................

می‌گویی این صفحات اگر غم‌نامه نباشد بهتر است،‌ فردا قصد می‌کنی شیک‌تَرک بنویسی!

اما فردا همین می‌شود که شد! اما خوب انگار حکم تلنگرنامه یافته این صفحات بر «من» من؛

"کاوه‌ای پیدا نخواهد شد«امید»

 کاشکی اسکندری پیدا شود"

--------------------------------------------------------

تغییر مُدام سبک نگارش حتی در یک نوشته را خواهید بخشید


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo