X
تبلیغات
رایتل

جان-بازی: دفتر چهارم

پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:11 ب.ظ

و به یاران گفت:

...الا و انى لاظن یومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لکم جمیعا فانطلقوا فى حل لیس علیکم منى ذمام، هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه و جملا و لیاخذ کل رجل منکم بید رجل من اهلِ بیتى فجزاکمُ الله جمیعا، ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادکم و مدائنکم حتى یفرج الله...

خلاصه اینکه: آی! اگر به سودای چیزی آمده‌اید، از سیاهی شب بهره گیرید، هرکدام، دست یکی از اهالی خانهء مرا بگیرید، راه دیاری در پیش گیرید تا خداوند گشایشی کند...که بیعت‌ام از شما برداشتم...

حسین، با این خطبه، تکلیف‌اش را با تاریخ روشن کرد؛ که فردا که می‌نویسد، یادش نرود، آنان که ماندند: جان بازانی بودند که وهم‌انگیزترین حقیقتِ زندگی: مرگ، را بازی گرفته‌اند...و خطابه‌های ماندگان در کنارش نیز برای تاریخ بود، که فردا که می‌نویسد، یادش نرود، اینان نه اغفال شده بودند، نه اسیر احساسی زودگذر که مرگ به اختیار گزیده‌اند...

نقطه‌ای که رفتار حسین را برجسته کرد، همین راندن شبانه اصحاب بود که بیعت نیز برداشت، نه نفرینی کرد نه ترساندشان؛

مردانی که سودای جنگ دارند، درپی افزودن عده‌اند که جنگ تناتن، عده می‌خواهد، حسین نیامده بود که بجنگد، آمده بود که بمیرد، برای سماعی آمده بود در نزد معشوق، عاشقانه؛....

پس راندشان: که بروید...تاریخ جنگی سراغ ندارد که سپه‌سالارش فریاد زند: چیزی بر گردنتان نیست! بروید...

آن شب، آن که ماند، عاشق بود...

تاریخ از مدعیان عاشقی پُر است، نه اینکه بد باشد، که همه چیز جلوه‌ای است از حضرت عشق، اما ختم عاشقی‌ها، چنین که هست، عاشقی می‌نامندش: محو و فنای عاشق در معشوق.......

آنان که ماندند، چنین ماندند؛

مردمانی که وردشان این بود در پاسخ به خطبهء حسین‌شان:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان

او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ

مرگ، رسم‌اش است:

هروقت، عشق‌اش کشید، در خانهء هرکه عشق‌اش بود، در زند؛ آن صبح سرخ که برآمد، روزگار مردمانی به خود دید که در خانهء مرگ را می‌زنند: بیرون بیا! ما ایستاده‌ایم..

.

.

.

شب بود که: هرکه خواست گریخت، بی‌واهمهء نگاهِ دوستان حتی؛ اینجا که ایستاده‌ام و خود را می‌نگرم، اگر حتی تا آنجا رفته بودم با او، با سودای ذهن خود که می‌نگرم، پی عافیت گرفته وُ گریخته بودم...دروغ چرا؟

.

.

.

در کرب‌وُبلا:

مجانین ماندند با سرسلسله‌شان؛ که کرشمهء یار دیده بودند


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo