X
تبلیغات
رایتل

داستانک- تهِ خیابون

یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:05 ب.ظ
زن، تهِ خیابون رو نشون کرده بود و تندی می‌رفت؛
سرچهارراه، پیرمرد دست‌فروش دست‌هایِ سرمازده‌اش رو زیر بغل می‌فشرد و خیلی خفه وُ نامفهوم می‌گفت: "دستمال کاغذی جیبی؛ بسته‌ای 300 تومن"...زن هنوز درگیر حساب و ُ کتابی که درست درنمی‌اومد، بود که به ته خیابون رسیده بود؛ برای فرار از این‌همه نگاه، نشسته‌وُ ننشسته روی صندلی فکسنی، لیست لوازم خونه رو داد، حتی سرِ برآورد قیمت هم چونه نزد، قرار بازدید سمسار رو شکسته‌بسته گذاشت، نشونی رو چک کرد، وُ با همون سرعت که رفته بود، برمی‌گشت که بتونه پیاده تا یه ساعت دیگه که برای دیدن وُ بردن لوازمِ می‌رسند، خونه باشه؛ دوباره به چهارراه رسید؛ با فکر اینکه با فروش لوازم، شاید آخرین چک‌هایِ شوهرِ ورشکسته‌اش پاس بشه و سرِسیاه زمستون، سرِزبونِ کس‌وناکس محل وُ فامیل نیفتن، مشغول بود، یاد بابای همیشه بی‌خبر از همه‌جاش افتاد که دیروز می‌گفت: "دخترم! من وُ مامان راهی سفر هستیم، اگه می‌آی که کارهات رو بکن، هماهنگ کن با مامانت، همراه هم باشیم"...دوباره شنید: "دستمال کاغذی جیبی؛ بسته‌ای 300 تومن"...و پیرمرد دور شدن زن رو که نگاهش‌وُ ازون می‌دزدید، حسرت‌آلود نگاه می‌کرد، سراپای زن شیک‌پوش رو وراندازی کرد که: "خانوم، چیزی نمی‌شه، بسته‌ای 300 تومنِ!" زن گام‌هاش رو تندتر کرد؛ هنوز خیس عرقِ بی‌محلی به پیرمرد بود که نگاهش گیر کرد به نگاهِ بچهء یه‌وجبی سر چهارراه: خانوم، گُل رُز شاخه‌ای 1000، مریم 1500؛
بوق ممتدِ ماشین و فریاد راننده: خانوم خوشگل.ه، حواس‌ات کجاس؟...
توجهی نکرد، ترسید دیر برسه خونه....
زن، تهِ خیابون رو نشون کرده بود و تندی می‌رفت...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo