X
تبلیغات
رایتل

داش

سه‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:45 ب.ظ

1

داش آکُل می‌گفت: «قدیما!... من بودم و یه طوطی.حالا هم من‌ام و هم‌اون طوطی؛ اما دیگه نه اون، همون طوطی‌ه وُ نه من داشی.....


2

این رو که شنید، رو به یکی گفت: «خوب! حتما داش آکُل، خیلی تنها بوده که اینجوری فکر می‌کرده!» یادش نبود که: دلی که رفت، همهء جمعیت دنیا هم که جمع باشن، «تو» که نباشی، باز هم، اون دل تنهاس...


3

«آخ! مرجان، عشقِ تو من‌وُ کشت...»

این رو این بار طوطی به مرجان می‌گفت، وقتی که دیگه داشیِ شهر، تیزی در پشت وُ زخم بر دل، وسط میدون شهر، شب عاشورا، خون‌اش رو بارون برده بود، همه جا...

.

.

.

می‌دانی.....!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo