X
تبلیغات
رایتل

غم

یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:41 ق.ظ

مکاتب نوین، نام‌هایی را بر برخی امور، گاه هم، مقدس گذارده‌اند که چونان تابو شده و چنان بودن، انگار جرمی است غیرقابل بخشش...

«غم» از این گونه امور است...که آن‌را، موجب بروز افسردگی‌های روحی و دارنده‌اش را بیمار، دانسته و تلاش وافری داشته‌اند تا رهایی دهند آدمیان را از این‌همه تلخ...

اما، چه هنری!!!

گوته که از بزرگان زمانه‌ها است در باختر، خود را مفتخر به شاگردی مردی در خاورزمین می‌داند که گفت:

"ناصحم گفت، به‌جز غم چه هنر دارد عشق؟

  برو، ای خواجه عاقل، هنری بهتر از این؟"

به‌گمانم، «غم» گاه چیزهایی بخشیده به آدمی که شادی از اعطای آن عاجز است، غم، عمدتا زاده فقدان است...و فقدان است که داشتن‌ها را برای‌مان معنا می‌کند...

به درک اندکم از هستی! آنچه که مُّلای روم، به «بُبریدگی از نِیِستان» یاد آن کرده، آن را سیب یا گندم یا هرچه خوردن و رانده شدن از بهشت نیز می‌نامند و عرفا، بهشت قرب ُو عشاق، دامن معشوق، یا هرچه وُ هرچه که همه یک چیز است و نام‌های گوناگون گرفته است، همهء این‌ها بهانه‌ای است برای یک چیز...

حضرت عشق،

نزدیکی‌ات را به فراق مبتلا می‌کند تا آن‌گاه که به دامان معشوق بازگشتی، بدانی چه جان‌پناهی بی‌مانند بوده این وصل که به سیبی، گندمی یا هرچه وُ هرچه فروخته بودی‌اش...فقدان و فراق فلسفه‌ای دارد، به‌گمانم...............................

فراق‌ها را نیز باید قدر دانست؛ وصل را چونان شهد می‌کند...

................................................................................

همهء این‌ها گفتم، اما جانسوز است، این:

فراق................

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo