X
تبلیغات
رایتل

A SEPARATION

چهارشنبه 28 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:19 ب.ظ

اصغر فرهادی با روایت ساده « جدایی نادر از سیمین» از خرس برلین وُ جایزه نخست انجمن منتقدان آمر.یکا و کانادا وُ گوی زرینِ گولدن گلوب وُ شاید هشتادوُچهارمین اسکار و....را برده و می‌برد...

حال، خودمان‌ایم! مگر قصهء خارق‌العاده‌ای داشت این فیلم، که در زندگی من وُ تو- خوب که نگاه می‌کنی- هر روز یک نادر، یک سیمین، یک ترمه، یک راضیه، یک حجت هست که، داستان فرهادی بسیار لطیف‌تر نیز هست از آنچه هر روز در زندگی‌هامان دیده‌ایم؛ یا تکنیک‌های ساختِ ما که حتی پهلو به بالیوود هم نمی‌زند توان هم‌آوردی با هالیوود را داشته است؟ البته که نه!

هنر فرهادی شاید در دریافت بی‌آلایش و روایت بدون حکم از یک داستان زندگی به بیننده باشد...

هنر فرهادی شاید این باشد که حدس می‌زنم:

"پیل اندر خانهء تاریک بود                           عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی                        اندر آن ظلمت همی شد، هرکسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود                اندر آن تاریکی‌اش، کف می‌بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد                   گفت همچون ناودان است این نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید               آن برو چون بادبیزن شد پدید

آن یکی بر پشت او بنهاد دست                   گفت خود این پیل چون تختی بدست

همچنین هریک به جزوی که رسید              فهم آن می‌کرد، هرجا می‌شنید

از نظر که، گفتشان شد مختلف                  آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هریک اگر شمعی بُدی                     اختلاف از گفتشان، بیرون شدی

چشم حس همچون کف دست‌است و بس  نیست کف را بر همهء او دست‌رس

چشم دریا دیگرست و کف دگر                     کف بهل، وز دیده دریا را نگر

جنبش کف‌ها ز دریا، روز و شب                    کف همی بینی وُ دریا نی عجب

ما چو کشتی‌ها به هم برمی‌زنیم                تیره چشمیم و در آب روشنیم

ای تو در کشتی تن رفته به خواب                آب را دیدی نگر در آب، آب...."


فرهادی، پیلی را چونان که در روایات آیین جین آمده، سنایی و مولانا نیز آورده‌اند و...، به خانه کوران فرستاد، نه داور شد و نه گفت که پیل کدامین گونه است! در داستان«جدایی نادر از سیمین» ما به فراخور شخصیت، رویکرد، گذشته‌ و...مان حقیقت را دیدیم و حق را به اویی دادیم که شبیهش زیسته‌ایم؛ در این قصه، نادر که نگاهبان حُرمت گذشتگان‌اش بود راست می‌گفت، سیمین که بیش از همه درخدمت همین گذشتهء نادر و حتی بیش از خود او بود و پدر، تنها کسی را که به یاد داشت، همو بود، آینده را با نگاهبانی این گذشته نابود می‌دید، هم راست می‌گفت، راضیه بخشی از راستی را گفت که بتواند چونان هر زنی صاحب کرامت، دست‌گیر زمان بدسگالی روزگار بر مردش شود، که راست هم گفت، و حجت نیز که به چه حقی نادر، دست‌اش به زنی خورده که هم محرم نیست وُ هم باردار....

فرهادی، داوری که نمی‌کند، بماند، ما را هم به داوری نمی‌خواند، او تنها یک راوی است؛ یک راوی خوب؛ در این قصه، هرکس بر بخشی از حقیقت دستی کشیده و چون نوبت داوری می‌شود، هیچ‌کس نمی‌داند، در این رنج واقع شده بر این چند زندگی، باید به چه کسی حق داد و یا، که را محکوم کرد!شاید، البته من وُ تو، همان ترمه‌ایم، که هرچه می‌شنویم، شاید حق هست اما حقیقت نیست......

در این کرهء خاک، هرکدام از ما چون که در عالَم محاطیم، هرگز وُ هرگز، نه‌تنها مجاز که حتی قابل به داوری درباره دیگران نیستیم؛ تنها داور هستی اوست که بر عالَم محیط است و عالم در وجود او


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo